آیه‌های زندگی

یادش بخیر، سال تحصیلی 80-81 بود. ویر رفتن به حوزه دوباره داشت توی سرم وول وول میکرد. بدجوری زندگی‌ام را به هم ریخته بود. سر کلاسها توی هپروت بودم. آخر سال داشت می‌شد و من تقریبا نصف بیشتر کتابهام سفید سفید بود. نه تمرین حل می‌کردم نه سر کلاس گوش به حرف معلم می‌دادم. همه‌اش توی این فکر بودم که چه جوری مامان را راضی کنم.با هر کسی هم حرف می‌زدم زودی بحث حوزه را پیش می‌کشیدم بلکه از توی حرفهاش یک نکته‌ای ،چیزی گیرم بیاد که بتونم برم باهاش مامان را قانع کنم . طرف هم که مخالف در می‌آمد اینقدر با این و آن صحبت کرده بودم که در عرض سیم ثانیه توکش را بچینم و بنشونمش سر جاش. تقریبا این وسط همه حرف ها را شنیده بودم و خودم می‌تونستم یک مقاله بنویسم تحت عنوان «حوزه یا دانشگاه، آرمانها یا واقعیات».
خلاصه این وسط یک چند نفر بودن که مشکل اساسی بودند. یکی‌شان همین آقا فرید معلم پرورشی مدرسه‌مان بود. هر کاری می‌کردم قانع نمی‌شد. قانع کردن فرید هم که برای من خیلی استراتژیک بود. نه فقط به خاطر خودش بلکه بیشتر خاطر مامان. از وقتی که مامان فهمیده بود فرید هم مخالفه می‌گفت : برو آقا فرید را راضی کن، اگه قبول کرد من هم بهش فکر می‌کنم!!!
اما راستش برای من هم بد نبود، چونکه راضی کردن فرید در واقع همان راضی کردن مامان بود و راضی کردن فرید به مراتب راحت‌تر از راضی کردن مامان. آخه مامان همیشه دقیقه نود بحث که می‌شد می‌گفت: صلاح نمی دونم. حالا هر چی جزع و فزع می کردی که این صلاح چیه ؟ بگید ما هم بفهمیم. می گفت : نه، پس فردا که بزرگ شدی میای سر خاکم می گی، مادر خدا بیامرزدت .
حالا بیا این وسط قضیه را جمع کن که ای بابا، ان شاء الله صد سال زنده باشید و این جوز صحبت‌ها.
خلاصه یک روز با فرید قرار یک مناظره گذاشتیم. که بشینیم یک بار سیر تا پیاز مطلب را بحث کنیم. قرار شد اگه فرید من را قانع کرد برم مثل بچه آدم پیش دانشگاهی بخونم و بعدش برم مثلا دانشگاه امام صادق(ع) که هم درس حوزه بخوانم و هم دانشگاه. از آن طرف هم قرار شد که اگر من فرید را راضی کردم، فرید هم به من کمک کنه تا مامان را قانع کنم.
کلی تمرکز کرده بودم. خدا بیامرزه حسین را، کلی با هم حرف زدیم و حرفها را طبقه بندی کردیم .
روز موعود رسید. من و فرید رفتیم توی این تپه‌های بالای مدرسه. همین جایی که الان شده بوستان مادران و دیگه ما نمی‌تونیم بریم آنجا و خاطرات نوستالوژیک‌مان را دوره کنیم.
سرتان را درد نیارم. فرید راضی شد. اما موقع برگشتن وقتی رسیدیم جلوی فرهنگسرای ارسباران فرید یک جمله گفت که آن وقت احساس کردم رو دست خوردم.
گفت : همه اینها را گفتی اما «مَن یَتَّق اللّه یَجعَل لَهُ مَخرجاً و یَرزقهُ مِن حَیثُ لا یَحتَسب».
گفتم :خوب یعنی چی حالا؟
گفت: یعنی تقوا اینه که بری گوش به حرف مادرت بدی!!!
گفتم : خب ایشون که می‌گه راضی نیستم بری حوزه؟!؟!
گفت: ولی خدا گفته « یَرزقهُ مِن حَیثُ لا یحتسب» . یعنی تو کاری که باید بکنی را انجام بده، خدا هم بلده چه جوری درستش کنه.

پی‌نوشت: از این به بعد اینجا از خاطرات هم خواهم نوشت، البته آن نوعی شان که ممکن است به درد دیگران هم بخورد. روندی که از پست پیش شروع شد و نمی‌دانم تا کجا ادامه پیدا خواهد کرد.

Advertisements

دیرنوشته‌ای برای سیزده آبان

این مطلب می‌بایست در سیزده آبان نشر پیدا می‌کرد که به دلایلی تا امروز به تعویق افتاد!!!

برای اولین شاگردان‌ام خصوصاً اصحاب حلقه شناخت که تمهیداتی برای شهود داشتند.

وقتی از سر شوق و علاقه در جوانی معلم می شوی و فاصله سنی کمی با شاگردهایت داری تمام مزه‌اش به آن روزی است که شاگردهایت بزرگ می‌شوند و دیگر شاگردت نیستند. بلکه دوستان و برادرانت هستند .
لذت‌اش روزی است که شاگردهایت به اسم کوچک صدایت می کنند و در عالم رفاقت تمام تکّه هایی را که در دوران معلمی به حکم ادب بی‌پاسخ گذاشته‌اند جواب می‌دهند.
لذت‌اش آن روزی است که مادر یکی‌شان زنگ می زند و می گوید آقای روحانی فلانی درس نمی خواند ، واحدهایش را افتاده و تو می‌مانی که به این مرد گنده که الان از تو ریش و سبیل پرپشت تری دارد چه بگویی؟
لذت‌اش آن لحظه ای است که وقتی بچه ها در منزلت جمع می شوند خانم‌ات به خنده‌ها و قهقهه‌هایشان عادت می‌کند و وقتی یک روز ساکت باشد می گوید: فلانی نیامده بود؟فلانی چطور؟
لذت‌اش آن روزی است که می‌فهمی شاگردت عاشق شده و تو در حالیکه در دلت او را تحسین می کنی اخم در هم می‌کشی و می‌پرسی می‌دانی داری چه می کنی؟ و وقتی که خیالت راحت می شود که مثل همیشه حواس‌اش جمع هست ساعت ده شب به همراه همسرت به منزل‌شان می روی تا با پدر و مادرش صحبت می کنی بلکه راضی شوند.
لذت‌اش آن لحظه ای است که وقتی داری توی خانه مطالعه می کنی تلفن زنگ می زند و شاگرد دیروزت و برادر امروزت می‌گوید داداش جان این صیغه محرمیت ما را بخوان قال قضیه را بکن و تو برای اولین بار در زندگی‌ات تلفنی از عروس خانم وکالت می‌گیری و عقد می‌خوانی.
لذت‌اش آن لحظه ای است که وقتی شاگردت با همسرش به منزلت می آید رو به خانمت می کند و می گوید سلام زن داداش و طاهره را برای همیشه زن داداش خود می کند.
لذت‌اش آن لحظه ای است که وقتی برادرهایت می شنوند اثاث کشی داری همگی حتی آن یکی که دستش مو برداشته به کمک می‌آیند و اثاث کشی را که به حق از سخت ترین کارهاست به روزی پر خاطره و خنده تبدیل می‌کنند.
لذت اش آن لحظه ای است که وقتی ساعت سه نصفه شب صدای زنگ اس ام اس موبایل ات در می آید می‌فهمی که کار یکی از همین بچه‌هاست که مثل قدیم‌ها هوس اس ام اس بازی دارد.
لذت‌اش آن لحظه‌ای است که وقتی یکی شان نیمه شب رمضان به صورت اتفاقی در مسجد شهدا می‌بیندت آنچنان وسط جمعیت می دود و بقل‌ات می کند که تو از تمام نگاه‌های حیرت زده اطراف خجالت می‌کشی و در عین حال به همه‌شان فخر می‌فروشی.
و….
اصلا معلمی در دوران جوانی همه‌اش لذت است.

بعدن نوشت: با تعدادی از این بچه ها که خیلی صمیمی‌تر از دیگران بودند روزهای یکشنبه جمع می‌شدیم درمنزل ما و دو کتاب می‌خواندیم. اول کتاب شهود و شناخت که شرحی است بر صحیفه سجادیه و دوم کتاب تمهیدات عین القضات. این نام ـ اصحاب حلقه شناخت که تمهیداتی برای شهود دارند ـ از همان وقت برای این گروه گذاشته شد.

حجاب،ناخودآگاه و فوبیای واژگان

این مطلب را برای نشریه الکترونیکی چارقد نوشته بودم و حالا اینجا هم می‌گذارم تا دوستان بخوانند و نظر دهند. چراکه تضارب آراء بهترین راه برای ظهور اندیشه‌های نوین است.

مقدمه:
هدف از این جستار صرفاً تبیینی پیرامون مساله حجاب هراسی در برخی از دختران است که سعی شده در آن به ریشه‌های فرهنگی و روان شناختی مساله توجه شود. نکته قابل توجه این مساله است که این مقاله به هیچ وجه درصدد بررسیِ عللِ شکل گیری پدیده‌ای تحت عنوان بی‌حجابی نیست.
الف)سیاست‌های تربیتی
غالباً سیاست‌های تربیتی ایرانیان در چند دهه گذشته مبتنی بر سیاست های تنبیهی بوده و نه سیاست های تشویقی و در این میان نقش «سیاست های محدودیت کننده» بسیار کلیدی و اساسی بوده است. به عنوان مثال یکی از راهکارهای رایج در سیاست های تربیتی، محدود کردن کودکان برای انجام کارهای مورد علاقه‌شان بوده است. مثلا اگر کودک کار ناشایستی انجام می‌داده از رفتن به مهمانی تولد دوستش، یا کلاس مورد علاقه اش و یا دیدن برنامه تلویزیون و … محروم می‌شده است.
در واقع ما اینجا با نوع خاصی از محدودیت که با محرومیت همراه است مواجه هستیم.یعنی در نگاه شخص این محدودیت ها تماماً منجر به نوعی محرومیت می شوند که او را از علایق و خواسته هایش جدا می کنند و برای او حیث تنبیهی دارند.
ب) تاکیدی غیرواقعی
یکی از نکاتی که دائما در فضای دینی پیرامون مساله حجاب روی آن تاکید می‌شود و احیاناً روی تابلوهای شهری و اماکن مذهبی هم دیده می‌شود این جمله است که :» حجاب محدودیت نیست بلکه مصّونیت است» اما واقعیت مطلب این است که وقتی شخص به حقیقت حجاب دقت می‌کند متوجه می‌شود که حجاب عین محدودیت است و از آنجایی که محدودیت برای او به صورت ناخودآگاه به معنای محرومیت شکل گرفته است حقیقت حجاب برای او به صورت محرومیت تجلی پیدا کرده و موجب ترس از آن می شود. در واقع شخص به صورت ناخودآگاه براساس تجارب شخصی دوران کودکی‌اش از حقیقت حجاب می‌هراسد. چراکه نه تنها در می¬یابد که حجاب محدودیت است بلکه آن را از سنخ محرومیت درک می کند.
ج) توجه به معانی
حقیقت مطلب آن است که «محدودیت» دارای دو معنای کاملا متباین است . و آنچه که در این میان موجب ترس از حجاب می‌شود مغالطه اشتراک لفظی‌ای است که در این میان رخ میدهد.
اگر ما به این واژه – محدودیت – دقت کنیم متوجه می‌شویم که محدودیت دارای دو حیث معنایی و دو کاربرد کاملاً متباین است :
اول: حیث منفی و سلبی که همراه با مصداق محرومیت است و می‌توان آن را « محدودیت از » نامید. خصوصیت این نوع محدودیت آن است که از جانب خارج به شخص تحمیل شده و برای او تعیین تکلیف می‌کند که با توجه به این معنا می توان آن را «محدودیت انفعالی» نیز نامید.
دوم: حیث ایجابی محدودیت است که می توان این معنا را «محدودیت به» نامید. در واقع این محدودیت به معنای منحصر کردن، اختصاص دادن، متمرکز شدن و معانی¬ای از این قبیل است. به عنوان مثال شخص می گوید : من حیطه مطالعاتی خودم را به فلسفه محدود کرده ام. این حرف به معنای این است که من مطالعات خودم را مختص به فلسفه کرده و برروی فلسفه متمرکز شده ام. با توجه به این که این نوع محدودیت از جانب خود شخص تعیین شده و به صورت خودخواسته است می توان آن را « محدودیت فعال » نیز نامید.
حال به نظر می رسد که حجاب از نوع محدودیت فعال است و نه از نوع محدودیت منفعل. محدودیت فعال دارای توابعی است که می توان از مهمترین آنها «ارزش¬فزایی شئ» را نام برد. یعنی شی وقتی به صورت خود خواسته از هرجایی شدن اش جلوگیری می‌کند طبیعی است که به ارزشش افزوده می‌شود. دقیقا مانند انسانی که در یک حیطه خاص مطالعه می کند و انسانی که از هر دری کتابی می خواند. طبیعی است که انسان اول از عمق و گفتارش از ارزش بیشتری برخورداراست. این مطلب و معنا از حجاب با این واقعیت تاریخی که در آن دوران حجاب مربوط به زنان آزاد بوده است و کنیزان را در بر نمی گرفته همراهی می‌کند. یعنی شخصی که حجاب برای او به عنوان یک تکلیف صادر شده بوده از این حجاب به عنوان یک ارزش مافوق استفاده می کرده و درجهت اررزش فزایی خود از ان بهره می‌برده است . دین با این نگرش سعی دارد که هر زنی را مختص به خانواده خودش کند و زیبایی‌های وجودی وی را در نظر خانواده‌اش بزرگتر و عمیق‌تر کند. در واقع این نوع نگرش به حجاب که آن را نوعی اختصاصی سازی بدانیم می‌تواند ریشه در این مطلب داشته باشد که دین می‌خواهد از وقوع رفتارهای هرزه مآبانه در عرصه جنسیتی جلوگیری کند و این را تنها زمانی مقدور می داند که هر زنی برای خودش ارزشی خاص قائل باشد و از تبدیل شدن اش به یک کالای عمومی جلوگیری کند. یعنی تا زن نخواهد که از ارزش برخوردار شود هیچ عامل خارجی‌ای ـ ولو دین ـ نمی‌تواند ارزشمندی وی را تضمین کند. این مساله با این واقعیت که بین عرضه و تقاضا نیز نسبت معکوس وجود دارد همراهی می‌کند. به عبارت دیگر دین سعی می کند با اختصاصی سازی در عرصه های روابط زن و مرد از عرضه بیش از اندازه آن جلوگیری کرده و در نتیجه از کاسته شدن ارزش زن جلوگیری کند.
د)واقعیت تلخ
حال سوال اینجاست که چرا با وجود اینکه در نگاه دینی حجاب اصلا به معنای محرومیت نیست -یعنی در هیچ کجای دین بیان نشده است که زن به خاطر حجابی که ملزم به رعایت آن است باید از حقوقی مانند تحصیل، تفریح و …. محروم شود- باز هم ما بین این دو معنا دچار اشتباه می شویم؟! و چه عاملی باعث می شود که ما محدودیت را تنها در معنای اولش – محدودیت از – که ملازم نوعی محرومیت است درک کنیم؟
اینکه ما در دوران پس از انقلاب به عرصه زنان و دختران کمتر پرداخته‌ایم این واقعیت تلخ اجتماعی – تاریخی¬ را رقم زده که تمامی دختران ـ با هر نوع پوششی‌ ـ از نوعی محرومیت امکاناتی رنج برده‌اند. در واقع این محرومیت باعث شده است که معنای اول از محدودیت در ذهن¬ها تقویت شود به این گونه که به عنوان یک قرینه خارجی برای انتخاب یکی از دو معنای لفظ مشترک عمل کرده و معنای اول را که با محرومیت همراه است را تقویت می کند. حال دختران غیرمحجّبه در این میان توانسته اند با عدم رعایت حجاب از طرق مختلفی تا حدودی در رفع این محرومیت اقدام کنند که اقداماتی مانند بازی و ورزش در اماکن عمومی و … حکایت از این واقعیت دارند.
اما اگر این محرومیت های امکاناتی که ریشه ای هم در اصل حجاب ندارد برداشته شود- که باید برداشته شود- و مکانهای خاصی مانند کلوپ های خاص زنانه، سالن های ورزشی بسیار و … تاسیس شوند – که باید بشوند- آن وقت دیگر هیچ گونه ارتباط و قرابتی اعم از معنایی و مصداقی بین حجاب و محرومیت باقی نخواهد ماند.
به امید آن روز!!!

از ماست که بر ماست

دیروز بالاجبار آمده بودم تهران . اطراف میدان انقلاب و ولیعصر کار داشتم. تمام مدت داشت چشمم می‌سوخت. کم کم حس کردم سرم درد می‌کنه. اما چاره‌ای نبود باید تحمل می‌کردم.

موقع بازگشت داشتم به این نکته فکر می‌کردم که برای مطلب وبلاگم چی بنویسم.(البته قرار نبود اینچنین پستی بنویسم اما بعدا قرار شد) که در همین حین یاد دیوار نوشته  یکی از دوستان در محیط فیس بوک افتادم.

تقریبا اوائل بحران آلودگی هوا بود که دیدم یکی از دوستان با لحن مسخره کننده ای یک یادداشت نوشته اند که:« با عرض شرمندگی از تمامی دوستانی که دود ماشین من به گلوی‌شان می‌رود، خواستم بگویم که من نمی‌توانم بدون ماشین‌ام از خانه بیرون بیایم.»

چند نفری هم به شوخی برایش کامنت گذاشته بودند و بساط خنده بازاری را برای خودشان فراهم کرده بودند.

اما حقیقت آن است که اینچنین مردمانی همین کسانی هستند که در اطراف ما زندگی می‌کنند. در محیط گودر فالوی‌شان می‌کنیم و در فیس بوک در لیست دوستانمان قرار دارند و در مهمانی‌های دوستانه و خانوادگی دیدارشان می‌کنیم.

با این اوصاف لطفا کسی از آلودگی هوا گلایه نکند. لطفا هر کسی به مامان، بابا، داداش، دوست، و هر انسان کم خردی که در این وضعیت به صورت تک سرنشین سوار ماشین می‌شود تذکر بدهد.باشد که مقبول افتد و نفس‌ها دوباره بالا بیاید.

نصیحت عیسی علیه السلام

رفته بودم سلمانی مجتمع. همیشه چند تایی کتاب آنجا هست. یکی شان را همینطوری باز کردم و شروع کردم به خواندن:

حواریون به عیسی(ع) عرض  کردند:«ای آموزگار راه هدایت! ما را از نصایح و پندهایت بهره مند ساز.»

عیسی(ع) فرمود:« موسی(ع) به اصحاب خود فرمود زنا نکنید، من به شما می گویم حتی فکر زنا نکیند.-سپس اینچنین مثال زد- اگر شخصی در اطاق نقاشی شده و زیبا ، آتشی روشن کند، دود آن، اطاق نقاشی شده را دودآلود و سیاه خواهد کرد، اگرچه اطاق را نسوزاند. فکر زنا نیز همچون آن دودی است که زیبایی چهره معنوی انسان را تیره و تار می سازد اگرچه آن چهره را از بین نبرد.»

کتاب:پندهای جاویدان ص 315

به نقل از کتاب سفینة البحار ج ا،ص560

بعدن نوشت: گفتم بد جوری مربوطه به پست های اخیر این وبلاگ بگذارم بقیه هم بخوانند.

مساله کجاست؟

پیش تر در مورد بهداشت فکری نوشته بودم. اما حقیقت مطلب این است که این مساله با سوء تفاهم های زیادی همراه شده که سعی می کنم در جهت رفع برخی از آنها کوشش کنم:

1) مساله آن گونه که برخی از دوستان گمان کرده اند این نبوده که نویسنده این سطور بخواهد نشان دهد که اهل رمان و فیلم است . که جواب صادقانه اش هم آری و هم نه است. یعنی رمان آری و فیلم نه. اما مساله آن است که اگر اهل هیچ کدام هم نبود باز چیزی از مساله بودن این مساله کم نمی کرد. چراکه به قول قدیمی ها :«نخوردیم نان گندم ولی دیدیم دست مردم».

2) مساله این نیست که آیا امکان جمع بین این دو وجود دارد یا نه. چراکه برخی گمان کرده اند ادعای نویسنده این است که اصلا امکان جمع بین این دو مقوله ممکن نیست و به همین دلیل از شخصیت های مختلفی نام برده اند و سعی کرده اند نویسنده را متقاعد کنند که جمع بین این دو ممکن است. اما اصلا مساله این گونه نیست که نویسنده از وجود اینچنین افرادی آگاهی نداشته باشد بلکه مساله این است که چگونه ما بتوانیم یک الگوی همگانی برای این مساله ارائه کنیم؟ الگویی که مبتنی بر استثناء ها و توانایی های فردی اشخاص خاصی نباشد.

3) یکی دیگر از مسائلی که به نظرم درک مقصود حقیر را به پیچیدگی کشانده بود عدم توجه به ماهیت کتبی مثل کتب رمان است. یکی از بزرگواران در ایمیل شان فرموده اند که چگونه ما کتاب رساله را که مملو از مسائل جنسی و جنسیتی است را در اختیار همگان قرار می دهیم خب کتاب رمان را هم همین گونه در اختیار قرار دهیم. نکته اول این است که چه بسا قرار دادن رساله به این صورت هم کار صحیحی نباشد. فلذاست که برخی از مراجع متاخر رساله های خود را در صورت های جدیدی مانند «احکام بانوان»، «احکام پسران» و … در اختیار مقلیدن قرار می دهند. از سوی دیگر واضح است که بین کتاب رمان که شخص خواننده نقش شخصیت محوری را به عهده می گیرد و تمامی وقایع داستان را در نفس خود پیگیری می کند با کتابی مانند رساله توضیح المسائل که مطالب را به صورت قضیه ای نوشته است ، تفاوت بسیاری وجود دارد.

4) مساله بعدی این است که هدف نویسنده از مثال زدن اقشاری مانند طلاب به این معنا نبوده است که بخواهد بر این مطلب صحه بگذارد که آخوندها باید در این مملکت نقش آچار فرانسه را بازی کنند کما اینکه برخی اینگونه گمان کرده اند. بلکه مساله این بوده که از برخی اقشار مانند طلاب و روحانیون تواقعات خاصی وجود دارد. و وجود این توقعات هیچ ربطی هم به این اشخاص ندارد. این توقعی است که جامعه دینی ما از این افراد دارد و چه بسا تا حدی هم واقع بینانه و به حق باشد.

5) توجه به این مساله ضروری است که ما برای حل کردن این مساله و توجه کردن به آن با مسائلی مانند آثار تکوینی افعال مواجه هستیم. یعنی شما چه بخواهید چه نخواهید برخی افعال در شما اثر می گذارد و از حیث معنوی برروی روح و روان شما موثر است. پس اینکه بگوییم در این حد که توی باغ باشیم به نظر ضروری می رسد حرفی نیست؛ اما مساله این است که ممکن است به اندازه همان اندازه هم تاثیر بپذیریم. این واقعه را خیلی ها حتما شنیده اند که آیت الله میرزا جواد آقای ملکی تبریزی در مجلسی بودند که در آن ناگهان شخصی غیبت کرد. ایشان با ناراحتی گفتند که چهل روز مرا عقب انداختی! این حرف قطعا از اثر تکوینی فعل حکایت می کند. یعنی اگرچه این بزرگوار در آن لحظه معصیتی مرتکب نشده اند چراکه نه خود غیبت کرده اند و نه اینکه به غیبت کردن دیگران گوش داده اند بلکه تنها چیزی که رخ داده شنیدن غیبت بوده که امری خارج از اراده ایشان بوده ولیکن خود را از اثر سوء آن بری نمی بیند. البته ممکن است که برخی بگویند این حرف برای افرادی مانند ایشان معنا دارد و نه افراد معمولی ولی حقیت این است که این حرف برخاسته از عدم توجه به مثالی است که حقیر در مطلب بیان کرده. یعنی چه بسا ما هم اگر این قدر از آن میوه های جوی و … نمی خوردیم و یا اینکه اگر الان هم در راه اصلاح مدل رفتاری خود قدم برداریم برای ما هم معنا داشته باشد.

6) نکته دیگری که خیلی مهم است این است که برخی گمان کرده اند تاثیر پذیری از این امور صرفا در کارهای مبتذلی چون فارسی وان، ساسی مانکن و … است.و ادعا کرده اند که وقتی یک اثر هنری عالی مانند همان سه گانه کیشلوفسکی را می بینند بعد از فیلم هیچ اثری از آن چند صحنه س.ک.س موجود در آن در ذهن ندارند. و صرفا به مباحث عمیق انسانی –هنری مطرح شده در آن می پردازند. در حالیکه چه بسا تاثیر گذاری  این هنر یعنی سینما از هر اثر دیگری بیشتر است. و هر قدر هم که فیلم عمیق تر و به قول برخی بزرگواران هنری تر باشد تاثیر گذاری اش غیر مستقیم تر و عمیق تر خواهد بود. و به قول حضرت حافظ:

افسوس که از شش جهتم راه ببستند   آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت

یعنی هنر هفتم از تمام توانایی های بصری، شنیداری، تخیل، موسیقی و … انسان در القاء مطلبش کمک می گیرد.به همین دلیل هم هست که به نظر من فیلم های پ. و. ر. ن. و مساله اصلی ما نیست بلکه فیلم هایی مهمتر و مساله اند که تعریف جدیدی از امر جنسی ارائه می دهند که با نگرش دینی ما متفاوت است. و بنده هم برای اینکه کسی نگوید اینگونه صحنه های س. ک. س.ی در فیلم کمرنگ است و در داستان فیلم گم می شود تاکید کرده بودم که مقصودم از مسائل خاص صرفا امور جنسی و س.ک.س.ی نیست بلکه فضای کلی فیلم مد نظر است . یعنی ممکن است که فیلمی از حداقل صحنه های جنسی برخوردار باشد ولیکن همچنان یک اثر جنسی به حساب می آید.

درس واقعی

خدا بیامرزد آیت الله مجتهدی تهرانی را. آن سال های اول طلبگی را در مدرسه ایشان درس می­ خواندم. ایشان کلمات قصار بسیاری داشتند. یکی از مهمترین این کلمات به نظر من این بود :« اگر کسی روز معمولی غیبت کند یک غیبت حساب می شود ولی اگر در روزهای شهادت و عزاداری غیبت کند ده روز حساب می شود چراکه درس اصلی ما همین بزرگداشت نام اهل بیت است

امروز دوباره یاد این حرف آیت الله مجتهدی افتادم. چراکه دیروز استادمان آقای سیدمحمد تقی علوی که نوه دختری آیت الله عظمی گلپایگانی و داماد آیت الله صافی هستند برخلاف رویه رایج حوزه ها که درس ها را در روزهای شهادت تعطیل می­ کنند درس امروز را تعطیل نکردند و گفتند بیایید کلاس هم درس می­ خوانیم هم اقامه عزا می­ کنیم.

امروز صبح رفتیم درس. یک ربعی ایشان یک حدیث از امام باقر علیه السلام را توضیح دادند و شرح کردند بعد هم یکی از هم کلاسی­ها در حد یک ربع ذکر مصیبت کرد. نیم ساعت دیگر را هم به روال همیشه درس خواندیم.

فکر کنم از روزی که آمدم قم امروز بهترین روزی بود که سر کلاس حاضرشدم.