بایگانیِ مذهبیات

الهیات کودکانه!!!


زنگ زده می‌گه دل‌آرام ـ دختر چهار ساله‌اش ـ یک حرفهایی می‌زنه که من نمی‌دونم چی بگم بهش. می‌گم مگه چی گفته؟

هیچی، داشتم پای گاز کتلت درست می‌کردم، بهش گفتم: اینقدر این ور اون ور ندو. خسته‌ام کردی. بعد رفته یک گوشه بغ کرده .

بعد دو دقیقه آمده به من می‌گه: مامان خانوووم، شما نباید من را از حقوق‌ام محروم کنی!

می‌گم : کدوم حق؟

می‌گه: حق بازی کردن. این حقیه که خدا به من داده!!

من هم از روی کنجکاوی گفتم: حالا این خدایی که می‌گی کی هست؟ کجاست؟

می‌گه: خدا؟ خدا کیه!!؟ خودت خوب می‌دونی. همه جا هم هست. همه جا . بالا، پایین، این ور ، اون ور، توی کتلکت ، بیرون کتلت!!!

بعدن نوشت: البته گاهی مدل این الهیات اینطوری می‌شه!!!

Advertisements

عقوبت، تلویزیون، نماز

مدتی است که تلویزیون سعی کرده است که به گمان خود سریالهایی را با محتوای دینی به نمایش بگذارد. این روندی است که ابتدا با پخش سریال ترکیه‌ای «کلید اسرار» آغاز شد و کمی بعد نیز مدل ایرانی آن با عنوان « شاید برای شما هم اتفاق بیافتد» به میدان آمد.

فضای کلی و غالب در این سریالها حول محور شخصیت‌هایی است که بدی‌هایی انجام داده‌اند و سپس به عقوبتی دچار می‌شوند. به همین دلیل کلید واژه تمامی قسمت‌های این سریال‌ها « می‌دانم/نمی‌دانم عقوبت کدام گناهم را پس می‌دهم» است. عقوبتی که معمولا از جنس ابتلائات جسمی مانند بیماری و یا سختی‌های دنیوی مانند ورشکستگی و … می‌باشد.

در این نوع نگرش به عقویت‌های دینی چند اشکال اساسی وجود دارد:

1. این نوع نگرش به دین که هر کسی که بدی کرد در همین دنیا عقوبت آن را می‌بیند در واقع چیزی جز روند «عرفی‌سازی دین» نمی‌باشد. روندی که به «دنیایی کردن مفاهیم ماوراء الطبیعی» می‌انجامد. روندی که اگر گویندگان و تبلیغ کنندگان‌اش به لوازم آن پایبند باشند باید مفهوم خدا را به عنوان مفهوم تسلّی بخش لحظات سختی و دردمندی بدانند.

2. نکته دیگری که در این نوع نگرش به گناه و عقوبت وجود دارد ، تبیین نشدن این مساله است که چرا برخی از ظالمین تا آخر عمر خود لحظه‎‌ای به سختی و ابتلاء دچار نمی‌شوند. چرا نزول خوری که ما می‌شناختیم لحظه‌ای سختی نکشید؟چرا به فقر و فلاکت نیافتاد؟ و تا آخرین لحظه از بهترین امکانات دنیایی بهره‌مند بود؟

3. مهمترین آسیبی که در این نوع نگرش وجود دارد تبیین آن از مساله عقوبت، ابتلاء و سختی های دنیایی است. چراکه در این رویکرد و نگرش ـ اگرچه به صورت ضمنی ـ غالبا سختی‌های دنیایی مانند بیماری و … برای کسانی است که در حال عقوبت دادن هستند و از سوی دیگر عقوبت نیز تنها در همین نوع ابتلائات منحصر می‌شود. مثلا اگر کسی که نمازش قضا می‌شود این را عقوبت نمی‌بیند و یا اینکه برای اینکه نمازش را سبک شمرده منتظر عقوب نیست.

نقلی است که روزی موسی برای زیارت به طور می‌رفت در حین راه یکی از کسانی که منکر نبوت موسی بود جلویش را گرفت و به او گفت : اگر به پیش پروردگارت می‌روی از او بپرس که چرا برای ما که او را باور نداریم عقوبتی نمی‌آورد و ما مشکلی نداریم؟
موسی به طور رفت و مساله را مطرح نکرد. در هنگام بازگشت ندایی شنید که چرا پیام بنده ما را به ما نرساندی؟
گفت: من از کلام او شرمم آمد و پروردگار دانای نهان و عیان است و اوست شنونده دانا.
ندا آمد که به او بگو: چه عقوبتی بالاتر از این که مرا نمی‌خوانی و از لذت راز و نیاز با من محرومی.

علاوه بر این روایت نکاتی از علمای دین نقل شده است که همگی می‌تواند مویّد این معنا باشد.به عنوان مثال :

علامه طباطبایی می‌فرمایند :« ممکن است که گاهی انسان از خدا غافل شود و خداوند یک تب سخت و خطرناک به او بدهد برای اینکه انسان یک بار بگوید یا الله و یاد خدا بیافتد.» (منبع: کتاب جرعه‌های روان‌بخش ص 380)

هر که در این بزم مقرّب‌تر است *** جام بلا بیشترش می‌دهند.

یعنی دقیقا نقطه مقابل نگرش این سریالها به مساله ابتلاء که گمان می کنند هر که بدی می‌بیند به خاطر بدی‌ای هست که انجام داده.

یاد امیرخانی و رمان بی‌وتن بخیر که دائم می‌گفت : آلبالا لیلوالا. آلبالا لیلوالا … و البلاء للولاء.

آیت الله جوادی آملی نیز فرموده‌اند :« جهان، جهان تاثیر و تاثّر است. همانطور که «إنّ الصلاة تنهی عن الفحشاء و المنکر» ؛« إنّ الفحشاء » هم « تنهی عن الصلاة» کسی که اهل فحشاء و منکر است توفیق خواندن نماز ندارد. این‌ها یک تضاد متقابل دارند. ممکن نیست که نماز جلوی فحشاء را بگیرد ولی فحشاء اثر منفی در مورد نماز نگذارد. همان طور که نمازگزار از فحشا منزّه است انسان فحاش یا فاحش یا بدعمل هم توفیق انجام نماز را ندارد» (منبع : نماز و نمازگزاران ص 10)

علم اسلامی و سبک زندگی

یکی از نکاتی که بارها بر روی آن تاکید شده ، مساله متقارن بودن علم و تمدن است. به این معنا که علم اسلامی بر اساس قاعده درست و عمیق « از کوزه همان برون تراود که در اوست » از دل و نهاد یک تمدن اسلامی بر می‌خیزد و از سوی دیگر ، شکل‌گیری یک تمدن در گروی شکل گیری علم خاص آن است. این مطلب به قدری واضح است که مثال زدن به زاییده شدن تمدن جدید غرب پس از تحولات معرفتی غرب مدرن یک مثال خسته کننده است .

پس؛ علم اسلامی متوقف است بر تمدن اسلامی و تمدن اسلامی متوقف است بر علم اسلامی . وضعیتی ـ دوری ـ که به نظر می‌رسد نتیجه ای جز محال بودن علم و تمدن اسلامی نداشته باشد!!!

اما غیر از نگاه فوق که به نظر می رسد یک نگاه برآیندی و ذهن‌گرایانه به مقوله علم اسلامی است می توان یک نگاه عینی و وجودی نیز به این مقوله داشت به گونه ای که رابطه علم اسلامی و تمدن اسلامی را یک رابطه تضایفی و دیالکتیکی بدانیم.

در این نگرش ، به تولید علم اسلامی به صورت فرآیندی نگاه شده و تولید آن به جای تبعیت از منطق صفر و یک از مدل مرتبه‌ای تبعیت می‌کند . به این صورت که ما هر چه محیط خود را اسلامی‌تر کنیم ، علمی که تولید می‌شود اسلامی‌تر است و آنگاه همان علم در اسلامی‌تر کردن محیط پیرامون به ما کمکی مضاعف می‌کند و در نتیجه علمی اسلامی‌تر تولید می‌شود و همینگونه ادامه می‌یابد تا علم اسلامی و تمدن اسلامی به کمک یکدیگر در مدلی مرتبه‌ای بازتولید شده و مرحله به مرحله عمیق‌تر و اسلامی‌تر می‌شود.

با این احتساب هر کس برای قدم برداشتن در راستای علم بومی علاوه بر آنکه نیازمند مجاهدت‌های علمی و معرفتی است ، نیازمند حیاتی اسلامی نیز هست تا بتواند به کمک آن قدم در راه تولید علم اسلامی بگذارد. به این معنا، همان اندازه که خواندن کتب کلاسیک و اصیل یک دانش برای یک عالم علم اسلامی لازم است ، نماز خواندن، قرآن خواندن، توسل کردن به اولیاء الهی،دروغ نگفتن و …. نیز لازم است.
یکی از نکاتی که دکتر کجوییان نیز به آن دقت داشته و بر آن تاکید می کنند همین توجه به سبک زندگی و تاثیر آن بر نوع علمی است که شخص عالم آن را تولید می کند.

با رویکردی آسیب شناسانه می‌توان گفت که شناخت علم به مثابه مجموعه‌ای از گزاره‌ها که ارتباطی با نویسنده‌اش ندارد باعث می‌شود که عده ای گمان کنند هر کسی می تواند عالم به هر علمی باشد در صورتیکه علم و عالم و معلوم با یکدیگر سنختیت داشته و بر همین مبنا اتحادی انفصال ناپذیر بین آن دو برقرار است. با در نظر گرفتن وحدت عالم و معلوم ، چه ما علم را صوری بدانیم که از جانب واهب الصور به شخص عالم افاضه می‌شود و چه آن را تراوشات شخص عالم بدانیم ، قطعا بین علم و عالم آنچنان وحدتی برقرار است که تولید علم اسلامی را از انسانی که از حقایق اسلامی بهره‌ای نبرده امری ممتنع و محال نشان می‌دهد.

اینگونه است که سبک زندگی اسلامی در تولید علم خاص آن نقشی کلیدی ایفاء می‌کند.

آیه‌های زندگی

یادش بخیر، سال تحصیلی 80-81 بود. ویر رفتن به حوزه دوباره داشت توی سرم وول وول میکرد. بدجوری زندگی‌ام را به هم ریخته بود. سر کلاسها توی هپروت بودم. آخر سال داشت می‌شد و من تقریبا نصف بیشتر کتابهام سفید سفید بود. نه تمرین حل می‌کردم نه سر کلاس گوش به حرف معلم می‌دادم. همه‌اش توی این فکر بودم که چه جوری مامان را راضی کنم.با هر کسی هم حرف می‌زدم زودی بحث حوزه را پیش می‌کشیدم بلکه از توی حرفهاش یک نکته‌ای ،چیزی گیرم بیاد که بتونم برم باهاش مامان را قانع کنم . طرف هم که مخالف در می‌آمد اینقدر با این و آن صحبت کرده بودم که در عرض سیم ثانیه توکش را بچینم و بنشونمش سر جاش. تقریبا این وسط همه حرف ها را شنیده بودم و خودم می‌تونستم یک مقاله بنویسم تحت عنوان «حوزه یا دانشگاه، آرمانها یا واقعیات».
خلاصه این وسط یک چند نفر بودن که مشکل اساسی بودند. یکی‌شان همین آقا فرید معلم پرورشی مدرسه‌مان بود. هر کاری می‌کردم قانع نمی‌شد. قانع کردن فرید هم که برای من خیلی استراتژیک بود. نه فقط به خاطر خودش بلکه بیشتر خاطر مامان. از وقتی که مامان فهمیده بود فرید هم مخالفه می‌گفت : برو آقا فرید را راضی کن، اگه قبول کرد من هم بهش فکر می‌کنم!!!
اما راستش برای من هم بد نبود، چونکه راضی کردن فرید در واقع همان راضی کردن مامان بود و راضی کردن فرید به مراتب راحت‌تر از راضی کردن مامان. آخه مامان همیشه دقیقه نود بحث که می‌شد می‌گفت: صلاح نمی دونم. حالا هر چی جزع و فزع می کردی که این صلاح چیه ؟ بگید ما هم بفهمیم. می گفت : نه، پس فردا که بزرگ شدی میای سر خاکم می گی، مادر خدا بیامرزدت .
حالا بیا این وسط قضیه را جمع کن که ای بابا، ان شاء الله صد سال زنده باشید و این جوز صحبت‌ها.
خلاصه یک روز با فرید قرار یک مناظره گذاشتیم. که بشینیم یک بار سیر تا پیاز مطلب را بحث کنیم. قرار شد اگه فرید من را قانع کرد برم مثل بچه آدم پیش دانشگاهی بخونم و بعدش برم مثلا دانشگاه امام صادق(ع) که هم درس حوزه بخوانم و هم دانشگاه. از آن طرف هم قرار شد که اگر من فرید را راضی کردم، فرید هم به من کمک کنه تا مامان را قانع کنم.
کلی تمرکز کرده بودم. خدا بیامرزه حسین را، کلی با هم حرف زدیم و حرفها را طبقه بندی کردیم .
روز موعود رسید. من و فرید رفتیم توی این تپه‌های بالای مدرسه. همین جایی که الان شده بوستان مادران و دیگه ما نمی‌تونیم بریم آنجا و خاطرات نوستالوژیک‌مان را دوره کنیم.
سرتان را درد نیارم. فرید راضی شد. اما موقع برگشتن وقتی رسیدیم جلوی فرهنگسرای ارسباران فرید یک جمله گفت که آن وقت احساس کردم رو دست خوردم.
گفت : همه اینها را گفتی اما «مَن یَتَّق اللّه یَجعَل لَهُ مَخرجاً و یَرزقهُ مِن حَیثُ لا یَحتَسب».
گفتم :خوب یعنی چی حالا؟
گفت: یعنی تقوا اینه که بری گوش به حرف مادرت بدی!!!
گفتم : خب ایشون که می‌گه راضی نیستم بری حوزه؟!؟!
گفت: ولی خدا گفته « یَرزقهُ مِن حَیثُ لا یحتسب» . یعنی تو کاری که باید بکنی را انجام بده، خدا هم بلده چه جوری درستش کنه.

پی‌نوشت: از این به بعد اینجا از خاطرات هم خواهم نوشت، البته آن نوعی شان که ممکن است به درد دیگران هم بخورد. روندی که از پست پیش شروع شد و نمی‌دانم تا کجا ادامه پیدا خواهد کرد.

حجاب،ناخودآگاه و فوبیای واژگان

این مطلب را برای نشریه الکترونیکی چارقد نوشته بودم و حالا اینجا هم می‌گذارم تا دوستان بخوانند و نظر دهند. چراکه تضارب آراء بهترین راه برای ظهور اندیشه‌های نوین است.

مقدمه:
هدف از این جستار صرفاً تبیینی پیرامون مساله حجاب هراسی در برخی از دختران است که سعی شده در آن به ریشه‌های فرهنگی و روان شناختی مساله توجه شود. نکته قابل توجه این مساله است که این مقاله به هیچ وجه درصدد بررسیِ عللِ شکل گیری پدیده‌ای تحت عنوان بی‌حجابی نیست.
الف)سیاست‌های تربیتی
غالباً سیاست‌های تربیتی ایرانیان در چند دهه گذشته مبتنی بر سیاست های تنبیهی بوده و نه سیاست های تشویقی و در این میان نقش «سیاست های محدودیت کننده» بسیار کلیدی و اساسی بوده است. به عنوان مثال یکی از راهکارهای رایج در سیاست های تربیتی، محدود کردن کودکان برای انجام کارهای مورد علاقه‌شان بوده است. مثلا اگر کودک کار ناشایستی انجام می‌داده از رفتن به مهمانی تولد دوستش، یا کلاس مورد علاقه اش و یا دیدن برنامه تلویزیون و … محروم می‌شده است.
در واقع ما اینجا با نوع خاصی از محدودیت که با محرومیت همراه است مواجه هستیم.یعنی در نگاه شخص این محدودیت ها تماماً منجر به نوعی محرومیت می شوند که او را از علایق و خواسته هایش جدا می کنند و برای او حیث تنبیهی دارند.
ب) تاکیدی غیرواقعی
یکی از نکاتی که دائما در فضای دینی پیرامون مساله حجاب روی آن تاکید می‌شود و احیاناً روی تابلوهای شهری و اماکن مذهبی هم دیده می‌شود این جمله است که :» حجاب محدودیت نیست بلکه مصّونیت است» اما واقعیت مطلب این است که وقتی شخص به حقیقت حجاب دقت می‌کند متوجه می‌شود که حجاب عین محدودیت است و از آنجایی که محدودیت برای او به صورت ناخودآگاه به معنای محرومیت شکل گرفته است حقیقت حجاب برای او به صورت محرومیت تجلی پیدا کرده و موجب ترس از آن می شود. در واقع شخص به صورت ناخودآگاه براساس تجارب شخصی دوران کودکی‌اش از حقیقت حجاب می‌هراسد. چراکه نه تنها در می¬یابد که حجاب محدودیت است بلکه آن را از سنخ محرومیت درک می کند.
ج) توجه به معانی
حقیقت مطلب آن است که «محدودیت» دارای دو معنای کاملا متباین است . و آنچه که در این میان موجب ترس از حجاب می‌شود مغالطه اشتراک لفظی‌ای است که در این میان رخ میدهد.
اگر ما به این واژه – محدودیت – دقت کنیم متوجه می‌شویم که محدودیت دارای دو حیث معنایی و دو کاربرد کاملاً متباین است :
اول: حیث منفی و سلبی که همراه با مصداق محرومیت است و می‌توان آن را « محدودیت از » نامید. خصوصیت این نوع محدودیت آن است که از جانب خارج به شخص تحمیل شده و برای او تعیین تکلیف می‌کند که با توجه به این معنا می توان آن را «محدودیت انفعالی» نیز نامید.
دوم: حیث ایجابی محدودیت است که می توان این معنا را «محدودیت به» نامید. در واقع این محدودیت به معنای منحصر کردن، اختصاص دادن، متمرکز شدن و معانی¬ای از این قبیل است. به عنوان مثال شخص می گوید : من حیطه مطالعاتی خودم را به فلسفه محدود کرده ام. این حرف به معنای این است که من مطالعات خودم را مختص به فلسفه کرده و برروی فلسفه متمرکز شده ام. با توجه به این که این نوع محدودیت از جانب خود شخص تعیین شده و به صورت خودخواسته است می توان آن را « محدودیت فعال » نیز نامید.
حال به نظر می رسد که حجاب از نوع محدودیت فعال است و نه از نوع محدودیت منفعل. محدودیت فعال دارای توابعی است که می توان از مهمترین آنها «ارزش¬فزایی شئ» را نام برد. یعنی شی وقتی به صورت خود خواسته از هرجایی شدن اش جلوگیری می‌کند طبیعی است که به ارزشش افزوده می‌شود. دقیقا مانند انسانی که در یک حیطه خاص مطالعه می کند و انسانی که از هر دری کتابی می خواند. طبیعی است که انسان اول از عمق و گفتارش از ارزش بیشتری برخورداراست. این مطلب و معنا از حجاب با این واقعیت تاریخی که در آن دوران حجاب مربوط به زنان آزاد بوده است و کنیزان را در بر نمی گرفته همراهی می‌کند. یعنی شخصی که حجاب برای او به عنوان یک تکلیف صادر شده بوده از این حجاب به عنوان یک ارزش مافوق استفاده می کرده و درجهت اررزش فزایی خود از ان بهره می‌برده است . دین با این نگرش سعی دارد که هر زنی را مختص به خانواده خودش کند و زیبایی‌های وجودی وی را در نظر خانواده‌اش بزرگتر و عمیق‌تر کند. در واقع این نوع نگرش به حجاب که آن را نوعی اختصاصی سازی بدانیم می‌تواند ریشه در این مطلب داشته باشد که دین می‌خواهد از وقوع رفتارهای هرزه مآبانه در عرصه جنسیتی جلوگیری کند و این را تنها زمانی مقدور می داند که هر زنی برای خودش ارزشی خاص قائل باشد و از تبدیل شدن اش به یک کالای عمومی جلوگیری کند. یعنی تا زن نخواهد که از ارزش برخوردار شود هیچ عامل خارجی‌ای ـ ولو دین ـ نمی‌تواند ارزشمندی وی را تضمین کند. این مساله با این واقعیت که بین عرضه و تقاضا نیز نسبت معکوس وجود دارد همراهی می‌کند. به عبارت دیگر دین سعی می کند با اختصاصی سازی در عرصه های روابط زن و مرد از عرضه بیش از اندازه آن جلوگیری کرده و در نتیجه از کاسته شدن ارزش زن جلوگیری کند.
د)واقعیت تلخ
حال سوال اینجاست که چرا با وجود اینکه در نگاه دینی حجاب اصلا به معنای محرومیت نیست -یعنی در هیچ کجای دین بیان نشده است که زن به خاطر حجابی که ملزم به رعایت آن است باید از حقوقی مانند تحصیل، تفریح و …. محروم شود- باز هم ما بین این دو معنا دچار اشتباه می شویم؟! و چه عاملی باعث می شود که ما محدودیت را تنها در معنای اولش – محدودیت از – که ملازم نوعی محرومیت است درک کنیم؟
اینکه ما در دوران پس از انقلاب به عرصه زنان و دختران کمتر پرداخته‌ایم این واقعیت تلخ اجتماعی – تاریخی¬ را رقم زده که تمامی دختران ـ با هر نوع پوششی‌ ـ از نوعی محرومیت امکاناتی رنج برده‌اند. در واقع این محرومیت باعث شده است که معنای اول از محدودیت در ذهن¬ها تقویت شود به این گونه که به عنوان یک قرینه خارجی برای انتخاب یکی از دو معنای لفظ مشترک عمل کرده و معنای اول را که با محرومیت همراه است را تقویت می کند. حال دختران غیرمحجّبه در این میان توانسته اند با عدم رعایت حجاب از طرق مختلفی تا حدودی در رفع این محرومیت اقدام کنند که اقداماتی مانند بازی و ورزش در اماکن عمومی و … حکایت از این واقعیت دارند.
اما اگر این محرومیت های امکاناتی که ریشه ای هم در اصل حجاب ندارد برداشته شود- که باید برداشته شود- و مکانهای خاصی مانند کلوپ های خاص زنانه، سالن های ورزشی بسیار و … تاسیس شوند – که باید بشوند- آن وقت دیگر هیچ گونه ارتباط و قرابتی اعم از معنایی و مصداقی بین حجاب و محرومیت باقی نخواهد ماند.
به امید آن روز!!!

مساله کجاست؟

پیش تر در مورد بهداشت فکری نوشته بودم. اما حقیقت مطلب این است که این مساله با سوء تفاهم های زیادی همراه شده که سعی می کنم در جهت رفع برخی از آنها کوشش کنم:

1) مساله آن گونه که برخی از دوستان گمان کرده اند این نبوده که نویسنده این سطور بخواهد نشان دهد که اهل رمان و فیلم است . که جواب صادقانه اش هم آری و هم نه است. یعنی رمان آری و فیلم نه. اما مساله آن است که اگر اهل هیچ کدام هم نبود باز چیزی از مساله بودن این مساله کم نمی کرد. چراکه به قول قدیمی ها :«نخوردیم نان گندم ولی دیدیم دست مردم».

2) مساله این نیست که آیا امکان جمع بین این دو وجود دارد یا نه. چراکه برخی گمان کرده اند ادعای نویسنده این است که اصلا امکان جمع بین این دو مقوله ممکن نیست و به همین دلیل از شخصیت های مختلفی نام برده اند و سعی کرده اند نویسنده را متقاعد کنند که جمع بین این دو ممکن است. اما اصلا مساله این گونه نیست که نویسنده از وجود اینچنین افرادی آگاهی نداشته باشد بلکه مساله این است که چگونه ما بتوانیم یک الگوی همگانی برای این مساله ارائه کنیم؟ الگویی که مبتنی بر استثناء ها و توانایی های فردی اشخاص خاصی نباشد.

3) یکی دیگر از مسائلی که به نظرم درک مقصود حقیر را به پیچیدگی کشانده بود عدم توجه به ماهیت کتبی مثل کتب رمان است. یکی از بزرگواران در ایمیل شان فرموده اند که چگونه ما کتاب رساله را که مملو از مسائل جنسی و جنسیتی است را در اختیار همگان قرار می دهیم خب کتاب رمان را هم همین گونه در اختیار قرار دهیم. نکته اول این است که چه بسا قرار دادن رساله به این صورت هم کار صحیحی نباشد. فلذاست که برخی از مراجع متاخر رساله های خود را در صورت های جدیدی مانند «احکام بانوان»، «احکام پسران» و … در اختیار مقلیدن قرار می دهند. از سوی دیگر واضح است که بین کتاب رمان که شخص خواننده نقش شخصیت محوری را به عهده می گیرد و تمامی وقایع داستان را در نفس خود پیگیری می کند با کتابی مانند رساله توضیح المسائل که مطالب را به صورت قضیه ای نوشته است ، تفاوت بسیاری وجود دارد.

4) مساله بعدی این است که هدف نویسنده از مثال زدن اقشاری مانند طلاب به این معنا نبوده است که بخواهد بر این مطلب صحه بگذارد که آخوندها باید در این مملکت نقش آچار فرانسه را بازی کنند کما اینکه برخی اینگونه گمان کرده اند. بلکه مساله این بوده که از برخی اقشار مانند طلاب و روحانیون تواقعات خاصی وجود دارد. و وجود این توقعات هیچ ربطی هم به این اشخاص ندارد. این توقعی است که جامعه دینی ما از این افراد دارد و چه بسا تا حدی هم واقع بینانه و به حق باشد.

5) توجه به این مساله ضروری است که ما برای حل کردن این مساله و توجه کردن به آن با مسائلی مانند آثار تکوینی افعال مواجه هستیم. یعنی شما چه بخواهید چه نخواهید برخی افعال در شما اثر می گذارد و از حیث معنوی برروی روح و روان شما موثر است. پس اینکه بگوییم در این حد که توی باغ باشیم به نظر ضروری می رسد حرفی نیست؛ اما مساله این است که ممکن است به اندازه همان اندازه هم تاثیر بپذیریم. این واقعه را خیلی ها حتما شنیده اند که آیت الله میرزا جواد آقای ملکی تبریزی در مجلسی بودند که در آن ناگهان شخصی غیبت کرد. ایشان با ناراحتی گفتند که چهل روز مرا عقب انداختی! این حرف قطعا از اثر تکوینی فعل حکایت می کند. یعنی اگرچه این بزرگوار در آن لحظه معصیتی مرتکب نشده اند چراکه نه خود غیبت کرده اند و نه اینکه به غیبت کردن دیگران گوش داده اند بلکه تنها چیزی که رخ داده شنیدن غیبت بوده که امری خارج از اراده ایشان بوده ولیکن خود را از اثر سوء آن بری نمی بیند. البته ممکن است که برخی بگویند این حرف برای افرادی مانند ایشان معنا دارد و نه افراد معمولی ولی حقیت این است که این حرف برخاسته از عدم توجه به مثالی است که حقیر در مطلب بیان کرده. یعنی چه بسا ما هم اگر این قدر از آن میوه های جوی و … نمی خوردیم و یا اینکه اگر الان هم در راه اصلاح مدل رفتاری خود قدم برداریم برای ما هم معنا داشته باشد.

6) نکته دیگری که خیلی مهم است این است که برخی گمان کرده اند تاثیر پذیری از این امور صرفا در کارهای مبتذلی چون فارسی وان، ساسی مانکن و … است.و ادعا کرده اند که وقتی یک اثر هنری عالی مانند همان سه گانه کیشلوفسکی را می بینند بعد از فیلم هیچ اثری از آن چند صحنه س.ک.س موجود در آن در ذهن ندارند. و صرفا به مباحث عمیق انسانی –هنری مطرح شده در آن می پردازند. در حالیکه چه بسا تاثیر گذاری  این هنر یعنی سینما از هر اثر دیگری بیشتر است. و هر قدر هم که فیلم عمیق تر و به قول برخی بزرگواران هنری تر باشد تاثیر گذاری اش غیر مستقیم تر و عمیق تر خواهد بود. و به قول حضرت حافظ:

افسوس که از شش جهتم راه ببستند   آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت

یعنی هنر هفتم از تمام توانایی های بصری، شنیداری، تخیل، موسیقی و … انسان در القاء مطلبش کمک می گیرد.به همین دلیل هم هست که به نظر من فیلم های پ. و. ر. ن. و مساله اصلی ما نیست بلکه فیلم هایی مهمتر و مساله اند که تعریف جدیدی از امر جنسی ارائه می دهند که با نگرش دینی ما متفاوت است. و بنده هم برای اینکه کسی نگوید اینگونه صحنه های س. ک. س.ی در فیلم کمرنگ است و در داستان فیلم گم می شود تاکید کرده بودم که مقصودم از مسائل خاص صرفا امور جنسی و س.ک.س.ی نیست بلکه فضای کلی فیلم مد نظر است . یعنی ممکن است که فیلمی از حداقل صحنه های جنسی برخوردار باشد ولیکن همچنان یک اثر جنسی به حساب می آید.

درس واقعی

خدا بیامرزد آیت الله مجتهدی تهرانی را. آن سال های اول طلبگی را در مدرسه ایشان درس می­ خواندم. ایشان کلمات قصار بسیاری داشتند. یکی از مهمترین این کلمات به نظر من این بود :« اگر کسی روز معمولی غیبت کند یک غیبت حساب می شود ولی اگر در روزهای شهادت و عزاداری غیبت کند ده روز حساب می شود چراکه درس اصلی ما همین بزرگداشت نام اهل بیت است

امروز دوباره یاد این حرف آیت الله مجتهدی افتادم. چراکه دیروز استادمان آقای سیدمحمد تقی علوی که نوه دختری آیت الله عظمی گلپایگانی و داماد آیت الله صافی هستند برخلاف رویه رایج حوزه ها که درس ها را در روزهای شهادت تعطیل می­ کنند درس امروز را تعطیل نکردند و گفتند بیایید کلاس هم درس می­ خوانیم هم اقامه عزا می­ کنیم.

امروز صبح رفتیم درس. یک ربعی ایشان یک حدیث از امام باقر علیه السلام را توضیح دادند و شرح کردند بعد هم یکی از هم کلاسی­ها در حد یک ربع ذکر مصیبت کرد. نیم ساعت دیگر را هم به روال همیشه درس خواندیم.

فکر کنم از روزی که آمدم قم امروز بهترین روزی بود که سر کلاس حاضرشدم.