بایگانیِ شخصیات

الهیات کودکانه!!!


زنگ زده می‌گه دل‌آرام ـ دختر چهار ساله‌اش ـ یک حرفهایی می‌زنه که من نمی‌دونم چی بگم بهش. می‌گم مگه چی گفته؟

هیچی، داشتم پای گاز کتلت درست می‌کردم، بهش گفتم: اینقدر این ور اون ور ندو. خسته‌ام کردی. بعد رفته یک گوشه بغ کرده .

بعد دو دقیقه آمده به من می‌گه: مامان خانوووم، شما نباید من را از حقوق‌ام محروم کنی!

می‌گم : کدوم حق؟

می‌گه: حق بازی کردن. این حقیه که خدا به من داده!!

من هم از روی کنجکاوی گفتم: حالا این خدایی که می‌گی کی هست؟ کجاست؟

می‌گه: خدا؟ خدا کیه!!؟ خودت خوب می‌دونی. همه جا هم هست. همه جا . بالا، پایین، این ور ، اون ور، توی کتلکت ، بیرون کتلت!!!

بعدن نوشت: البته گاهی مدل این الهیات اینطوری می‌شه!!!

Advertisements

کلیدر،کَل‌کَل‌های پسرانه و شبهای محرم

شش هفت ساله که بودم شبهای محرم منزل پدر بزرگم هیئت بود.آن وقتها محرم در تابستان بود و تا هیئت تمام شود کار به نیمه شب می‌کشید.آن وقتها بین من،برادرم و دو تا از دایی هایم که سه چهار سال از ما بزرگتر بودند کَل‌کَلی در گرفته بود که چه کسی از دیگران شجاعتر است؟

برای اثبات شجاعتر بودنمان هر کاری می‌کردیم.ابتدا کار از پریدن از تاب در حال حرکت و دیوار شروع شد تا کشید به آنجا که قرار شد شبها بعد از هیئت به خیابان نزدیک خانه پدربزرگم برویم و در میان آن دراز بکشیم و وقتی که ماشین آمدهر کس دیرتر از بقیه از جلوی ماشین فرار کرد از دیگران شجاع تر است .برای این حماقت هیچ دلیل خاصی وجود نداشت الا کَل‌کَلی پسرانه.
***
چند سالی گذشت، یک کمی که بزرگتر شدیم نوع کل‌کلها فرق کرد. اما همچنان کل‌کل بود.آن وقتها تازه علی به دانشگاه رفته بود و من به درسهای حوزوی مشغول بودم. و هر دو در مدرسه مشغول به کار بودیم.

هر پنجشنبه که علی به مدرسه می‌آمد ، با آن لحن خاص خودش می‌گفت: مرتض روحانی! چن پنجی؟!

می‌گفتم: سیصد صفحه!

در جواب خنده ای ظفرمندانه می‌کرد و می‌گفت: هزار صفحه!!

آن موقع هم هیج دلیل قانع کننده ای برای این مسابقه کتابخوانی نداشتم. مسابقه ای که من در آن فلسفه میخواندم و علی تاریخ شفاهی انقلاب.

هیچ دلیلی جز یک کل‌کل پسرانه .
***
بازهم گذشت و ما باز هم چند سالی بزرگتر شدیم. آن سال من با بچه‌های بسیج دانشگاه رفته بودم جنوب و قرار بود عقب دار کاروان باشم تا کسی جا نمونه .

اردو دیگر تمام شده بود و در راه آهن اندیمشک منتظر رسیدن قطار بودیم که ناگهان دیدم یکی گفت :آق مرتض! غلامم. او هیچکس نبود جز همان علی دیوانه خودمون که داشت به صورت چهاردست و پا به سمتم می‌آمد!!

واااای، یک کلکل پسرانه دیگه شروع شده بود و من ناخواسته در میان میدان بودم، یا باید دل به دریا میزدم و با کاری در خور پاسخ این کل‌کل را میدادم و یا اینکه می‌شنیدم: داش مُری کم آوردی!!!

دل را زدم به دریا و توی یک لحظه دارز کشیدم روی زمین و شروع کردم به سینه خیز رفتن . بیست اتوبوس آدم داشت نگاهمان میکرد!! فکر کنم خانومها که حدود دو سوم جمعیت بودند تو دلشان میگفتند : یعنی این پسر دیوانه همان بسیجی عقب دار کاروان است که تا نیم ساعت پیش دائما داد میزد: خواهرها عجله کنند!خانومها بجنبند که اتوبوسها داره راه میافته و… . این را می‌شد از چشمهای از حدقه بیرون زده و از دهانهای باز مانده‌شان متوجه شد.
***
بر همین اساس معتقدم که بسیاری از کارهای پسرها را می توان در راستای همین کلکل های پسرانه تحلیل کرد. کارهایی مانند شلوغ کردنهای سر کلاس، سیگار کشیدنها و حتی بسیاری از موارد دیگر ماننداعتیاد، فرار از خانه و حتی در برخی از موارد ازدواج مجدد در سنین میانسالی!!
***
حالا مدتی است که این کلیدر دولت آبادی که توسط خواهر خانم محترم هدیه داده شده در کتابخانه خانه به من دهن کجی می کند!
چند ماه پیش تا جلد سه خواندم اما چون برایم گیرایی نداشت رهایش کردم. حالا بدون هیچ دلیل خاصی و فقط به خاطر یک کل‌کل پسرانه دارم می خوانمش.نمی‌دانم با خودم کل‌کل می‌کنم یا با دولت آبادی و یا با این کتاب ده جلدی؟! فقط می‌خوانم تا از این به بعد من باشم که ظفرمندانه به اون می‌خندم.تا الآن جلد چهار را هم تمام کرده‌ام و هنوز برایم جذاب نیست ولی میخوانمش . میخوانمش تا بگویم…

ترشی فروش

چند باری دیده بودم‌اش. هر شب می‌آمد مسجد ولی بعضی شبها بعد از نماز سریع می‌زد بیرون تا کاسبی‌اش را به پا کنه. از صندوق عقب یک پیکان غراضه چند تا شیشه و دبه در می‌آورد و می‌گذاشت روی طاق ماشین. توشون پر بود از انواع و اقسام ترشی و شور. راستش چند وقتیه که داره ترشی خونه ته می‌کشه من هم که شکمو پام نکشید بی‌خیال رد بشم. گفتم بگذار ببینم چی داره شاید یک چیزی هم ما گرفتیم.

هر کی از راه می‌رسید می گفت : آقا اینا تمیزه؟! خوب شستید؟

می گفت: بله، خیالتون جمع، خونگیه.

هر کس یک نگاهی می‌کرد ، حالا یا خرید می‌کرد یا نه. توی برانداز کردن انواع ترشیها بودم که یکهو گفت: آقا ببخشید پنج هزار تومن خورده دارید؟

دست کردم توی جیبم و دو تا دو هزار تومنی و یک هزار تومنی برداشتم که بهش بدم ، که گفت : شرمنده ها!! جای آن هزاریه می شه آن دو تا پانصدی را بدی؟ خدا امواتت را بیامرزه. دادم بهش.

همینطوری که وایستاده بودم کَم کَمَک دور و برش خلوت شد. من هم گرفتار یک دبه شور شده بودم. از دیواره دبه که مال ماست مانگا بود قرمزی هویج ها و فلفل ها خودنمایی می کرد.

گفتم: این چنده؟

گفت: قابل نداره!

ـ قابل که داره، ولی طلبگی حساب کن مشتری شیم.

ـ ما هم طلبه‌ایم . اینها را هم پنجشنبه و جمعه ها درست می کنیم با حاج خانم چند وقت که می گذره میارم اینجا برای کمک خرج می‌فروشم.

ـ قدیمترها نماز استیجاری می‌خواندند برای کمک خرج!! البته این بهتره، مشتری هاش بیشتره!

ـ ما نمی‌تونیم جور نماز خودمون را بکشیم چه برسه به مردم. مشتریامون هم خوبه چون هم خونگیه هم اینکه تا همشهریای شما هستند که بلد نیستند از این کارها بکنند، کار ما هم می گیره دیگه؟

ـ خب حالا بگو ببینم توی این دبه، نمک ید دار نریختی که سر هفته کلم هاش نرم بشه!!

ـ نه بابا، یک چیزهایی بلدی هااااا؟

ـ ببینم، نکنه تو سبزی مبزی هستی؟
ـ چطور؟

ـ آخه تو هم منطق ات با اونا یکیه. فکر می‌کنی مملکت تهرونه، تهرون هم فقط شمرونه!

همین طور که می‌خندید گفت : خدا بدور. نه بابا. من خودم تهران را عین چی بلدم. از خود شابدوالعظیم تا قیطریه همچینه از زیر زمین می برمت که حال کنی.

ـ خسته نباشی!! حالا نگفتی این دبه شور چند می شه!! زودتر بگو ما بگیریم بریم. آخه ما دو تا مشکل داریم. اول اینکه تو سیم ثانیه با آدمها رفیق می‌شیم بعد هم وقتی رفیق شدیم دیگه چیزی ازشون نمی‌خریم. ازشون می دزدیم!!

خندید . گفت یه ربعه داریم فک می‌زنیم! هنوز رفیق نشدیم؟ بردار برو. گفتم چی را؟

ـ همون دبه را دیگه. مگه شور نمی خوای؟ آخه ما چون خیلی رفیقهامون را دوست داریم نمی‌ذاریم دست شان کج بشه، هر چی بخوان خودمون زودتر بهشون می‌دیم.

هر کاری کردم پول نگرفت.

بعدن نوشت : تازه به شورش نمک ید دار هم نزده بود.

آیه‌های زندگی

یادش بخیر، سال تحصیلی 80-81 بود. ویر رفتن به حوزه دوباره داشت توی سرم وول وول میکرد. بدجوری زندگی‌ام را به هم ریخته بود. سر کلاسها توی هپروت بودم. آخر سال داشت می‌شد و من تقریبا نصف بیشتر کتابهام سفید سفید بود. نه تمرین حل می‌کردم نه سر کلاس گوش به حرف معلم می‌دادم. همه‌اش توی این فکر بودم که چه جوری مامان را راضی کنم.با هر کسی هم حرف می‌زدم زودی بحث حوزه را پیش می‌کشیدم بلکه از توی حرفهاش یک نکته‌ای ،چیزی گیرم بیاد که بتونم برم باهاش مامان را قانع کنم . طرف هم که مخالف در می‌آمد اینقدر با این و آن صحبت کرده بودم که در عرض سیم ثانیه توکش را بچینم و بنشونمش سر جاش. تقریبا این وسط همه حرف ها را شنیده بودم و خودم می‌تونستم یک مقاله بنویسم تحت عنوان «حوزه یا دانشگاه، آرمانها یا واقعیات».
خلاصه این وسط یک چند نفر بودن که مشکل اساسی بودند. یکی‌شان همین آقا فرید معلم پرورشی مدرسه‌مان بود. هر کاری می‌کردم قانع نمی‌شد. قانع کردن فرید هم که برای من خیلی استراتژیک بود. نه فقط به خاطر خودش بلکه بیشتر خاطر مامان. از وقتی که مامان فهمیده بود فرید هم مخالفه می‌گفت : برو آقا فرید را راضی کن، اگه قبول کرد من هم بهش فکر می‌کنم!!!
اما راستش برای من هم بد نبود، چونکه راضی کردن فرید در واقع همان راضی کردن مامان بود و راضی کردن فرید به مراتب راحت‌تر از راضی کردن مامان. آخه مامان همیشه دقیقه نود بحث که می‌شد می‌گفت: صلاح نمی دونم. حالا هر چی جزع و فزع می کردی که این صلاح چیه ؟ بگید ما هم بفهمیم. می گفت : نه، پس فردا که بزرگ شدی میای سر خاکم می گی، مادر خدا بیامرزدت .
حالا بیا این وسط قضیه را جمع کن که ای بابا، ان شاء الله صد سال زنده باشید و این جوز صحبت‌ها.
خلاصه یک روز با فرید قرار یک مناظره گذاشتیم. که بشینیم یک بار سیر تا پیاز مطلب را بحث کنیم. قرار شد اگه فرید من را قانع کرد برم مثل بچه آدم پیش دانشگاهی بخونم و بعدش برم مثلا دانشگاه امام صادق(ع) که هم درس حوزه بخوانم و هم دانشگاه. از آن طرف هم قرار شد که اگر من فرید را راضی کردم، فرید هم به من کمک کنه تا مامان را قانع کنم.
کلی تمرکز کرده بودم. خدا بیامرزه حسین را، کلی با هم حرف زدیم و حرفها را طبقه بندی کردیم .
روز موعود رسید. من و فرید رفتیم توی این تپه‌های بالای مدرسه. همین جایی که الان شده بوستان مادران و دیگه ما نمی‌تونیم بریم آنجا و خاطرات نوستالوژیک‌مان را دوره کنیم.
سرتان را درد نیارم. فرید راضی شد. اما موقع برگشتن وقتی رسیدیم جلوی فرهنگسرای ارسباران فرید یک جمله گفت که آن وقت احساس کردم رو دست خوردم.
گفت : همه اینها را گفتی اما «مَن یَتَّق اللّه یَجعَل لَهُ مَخرجاً و یَرزقهُ مِن حَیثُ لا یَحتَسب».
گفتم :خوب یعنی چی حالا؟
گفت: یعنی تقوا اینه که بری گوش به حرف مادرت بدی!!!
گفتم : خب ایشون که می‌گه راضی نیستم بری حوزه؟!؟!
گفت: ولی خدا گفته « یَرزقهُ مِن حَیثُ لا یحتسب» . یعنی تو کاری که باید بکنی را انجام بده، خدا هم بلده چه جوری درستش کنه.

پی‌نوشت: از این به بعد اینجا از خاطرات هم خواهم نوشت، البته آن نوعی شان که ممکن است به درد دیگران هم بخورد. روندی که از پست پیش شروع شد و نمی‌دانم تا کجا ادامه پیدا خواهد کرد.

دیرنوشته‌ای برای سیزده آبان

این مطلب می‌بایست در سیزده آبان نشر پیدا می‌کرد که به دلایلی تا امروز به تعویق افتاد!!!

برای اولین شاگردان‌ام خصوصاً اصحاب حلقه شناخت که تمهیداتی برای شهود داشتند.

وقتی از سر شوق و علاقه در جوانی معلم می شوی و فاصله سنی کمی با شاگردهایت داری تمام مزه‌اش به آن روزی است که شاگردهایت بزرگ می‌شوند و دیگر شاگردت نیستند. بلکه دوستان و برادرانت هستند .
لذت‌اش روزی است که شاگردهایت به اسم کوچک صدایت می کنند و در عالم رفاقت تمام تکّه هایی را که در دوران معلمی به حکم ادب بی‌پاسخ گذاشته‌اند جواب می‌دهند.
لذت‌اش آن روزی است که مادر یکی‌شان زنگ می زند و می گوید آقای روحانی فلانی درس نمی خواند ، واحدهایش را افتاده و تو می‌مانی که به این مرد گنده که الان از تو ریش و سبیل پرپشت تری دارد چه بگویی؟
لذت‌اش آن لحظه ای است که وقتی بچه ها در منزلت جمع می شوند خانم‌ات به خنده‌ها و قهقهه‌هایشان عادت می‌کند و وقتی یک روز ساکت باشد می گوید: فلانی نیامده بود؟فلانی چطور؟
لذت‌اش آن روزی است که می‌فهمی شاگردت عاشق شده و تو در حالیکه در دلت او را تحسین می کنی اخم در هم می‌کشی و می‌پرسی می‌دانی داری چه می کنی؟ و وقتی که خیالت راحت می شود که مثل همیشه حواس‌اش جمع هست ساعت ده شب به همراه همسرت به منزل‌شان می روی تا با پدر و مادرش صحبت می کنی بلکه راضی شوند.
لذت‌اش آن لحظه ای است که وقتی داری توی خانه مطالعه می کنی تلفن زنگ می زند و شاگرد دیروزت و برادر امروزت می‌گوید داداش جان این صیغه محرمیت ما را بخوان قال قضیه را بکن و تو برای اولین بار در زندگی‌ات تلفنی از عروس خانم وکالت می‌گیری و عقد می‌خوانی.
لذت‌اش آن لحظه ای است که وقتی شاگردت با همسرش به منزلت می آید رو به خانمت می کند و می گوید سلام زن داداش و طاهره را برای همیشه زن داداش خود می کند.
لذت‌اش آن لحظه ای است که وقتی برادرهایت می شنوند اثاث کشی داری همگی حتی آن یکی که دستش مو برداشته به کمک می‌آیند و اثاث کشی را که به حق از سخت ترین کارهاست به روزی پر خاطره و خنده تبدیل می‌کنند.
لذت اش آن لحظه ای است که وقتی ساعت سه نصفه شب صدای زنگ اس ام اس موبایل ات در می آید می‌فهمی که کار یکی از همین بچه‌هاست که مثل قدیم‌ها هوس اس ام اس بازی دارد.
لذت‌اش آن لحظه‌ای است که وقتی یکی شان نیمه شب رمضان به صورت اتفاقی در مسجد شهدا می‌بیندت آنچنان وسط جمعیت می دود و بقل‌ات می کند که تو از تمام نگاه‌های حیرت زده اطراف خجالت می‌کشی و در عین حال به همه‌شان فخر می‌فروشی.
و….
اصلا معلمی در دوران جوانی همه‌اش لذت است.

بعدن نوشت: با تعدادی از این بچه ها که خیلی صمیمی‌تر از دیگران بودند روزهای یکشنبه جمع می‌شدیم درمنزل ما و دو کتاب می‌خواندیم. اول کتاب شهود و شناخت که شرحی است بر صحیفه سجادیه و دوم کتاب تمهیدات عین القضات. این نام ـ اصحاب حلقه شناخت که تمهیداتی برای شهود دارند ـ از همان وقت برای این گروه گذاشته شد.

از ماست که بر ماست

دیروز بالاجبار آمده بودم تهران . اطراف میدان انقلاب و ولیعصر کار داشتم. تمام مدت داشت چشمم می‌سوخت. کم کم حس کردم سرم درد می‌کنه. اما چاره‌ای نبود باید تحمل می‌کردم.

موقع بازگشت داشتم به این نکته فکر می‌کردم که برای مطلب وبلاگم چی بنویسم.(البته قرار نبود اینچنین پستی بنویسم اما بعدا قرار شد) که در همین حین یاد دیوار نوشته  یکی از دوستان در محیط فیس بوک افتادم.

تقریبا اوائل بحران آلودگی هوا بود که دیدم یکی از دوستان با لحن مسخره کننده ای یک یادداشت نوشته اند که:« با عرض شرمندگی از تمامی دوستانی که دود ماشین من به گلوی‌شان می‌رود، خواستم بگویم که من نمی‌توانم بدون ماشین‌ام از خانه بیرون بیایم.»

چند نفری هم به شوخی برایش کامنت گذاشته بودند و بساط خنده بازاری را برای خودشان فراهم کرده بودند.

اما حقیقت آن است که اینچنین مردمانی همین کسانی هستند که در اطراف ما زندگی می‌کنند. در محیط گودر فالوی‌شان می‌کنیم و در فیس بوک در لیست دوستانمان قرار دارند و در مهمانی‌های دوستانه و خانوادگی دیدارشان می‌کنیم.

با این اوصاف لطفا کسی از آلودگی هوا گلایه نکند. لطفا هر کسی به مامان، بابا، داداش، دوست، و هر انسان کم خردی که در این وضعیت به صورت تک سرنشین سوار ماشین می‌شود تذکر بدهد.باشد که مقبول افتد و نفس‌ها دوباره بالا بیاید.

درس واقعی

خدا بیامرزد آیت الله مجتهدی تهرانی را. آن سال های اول طلبگی را در مدرسه ایشان درس می­ خواندم. ایشان کلمات قصار بسیاری داشتند. یکی از مهمترین این کلمات به نظر من این بود :« اگر کسی روز معمولی غیبت کند یک غیبت حساب می شود ولی اگر در روزهای شهادت و عزاداری غیبت کند ده روز حساب می شود چراکه درس اصلی ما همین بزرگداشت نام اهل بیت است

امروز دوباره یاد این حرف آیت الله مجتهدی افتادم. چراکه دیروز استادمان آقای سیدمحمد تقی علوی که نوه دختری آیت الله عظمی گلپایگانی و داماد آیت الله صافی هستند برخلاف رویه رایج حوزه ها که درس ها را در روزهای شهادت تعطیل می­ کنند درس امروز را تعطیل نکردند و گفتند بیایید کلاس هم درس می­ خوانیم هم اقامه عزا می­ کنیم.

امروز صبح رفتیم درس. یک ربعی ایشان یک حدیث از امام باقر علیه السلام را توضیح دادند و شرح کردند بعد هم یکی از هم کلاسی­ها در حد یک ربع ذکر مصیبت کرد. نیم ساعت دیگر را هم به روال همیشه درس خواندیم.

فکر کنم از روزی که آمدم قم امروز بهترین روزی بود که سر کلاس حاضرشدم.