کلیدر،کَل‌کَل‌های پسرانه و شبهای محرم

شش هفت ساله که بودم شبهای محرم منزل پدر بزرگم هیئت بود.آن وقتها محرم در تابستان بود و تا هیئت تمام شود کار به نیمه شب می‌کشید.آن وقتها بین من،برادرم و دو تا از دایی هایم که سه چهار سال از ما بزرگتر بودند کَل‌کَلی در گرفته بود که چه کسی از دیگران شجاعتر است؟

برای اثبات شجاعتر بودنمان هر کاری می‌کردیم.ابتدا کار از پریدن از تاب در حال حرکت و دیوار شروع شد تا کشید به آنجا که قرار شد شبها بعد از هیئت به خیابان نزدیک خانه پدربزرگم برویم و در میان آن دراز بکشیم و وقتی که ماشین آمدهر کس دیرتر از بقیه از جلوی ماشین فرار کرد از دیگران شجاع تر است .برای این حماقت هیچ دلیل خاصی وجود نداشت الا کَل‌کَلی پسرانه.
***
چند سالی گذشت، یک کمی که بزرگتر شدیم نوع کل‌کلها فرق کرد. اما همچنان کل‌کل بود.آن وقتها تازه علی به دانشگاه رفته بود و من به درسهای حوزوی مشغول بودم. و هر دو در مدرسه مشغول به کار بودیم.

هر پنجشنبه که علی به مدرسه می‌آمد ، با آن لحن خاص خودش می‌گفت: مرتض روحانی! چن پنجی؟!

می‌گفتم: سیصد صفحه!

در جواب خنده ای ظفرمندانه می‌کرد و می‌گفت: هزار صفحه!!

آن موقع هم هیج دلیل قانع کننده ای برای این مسابقه کتابخوانی نداشتم. مسابقه ای که من در آن فلسفه میخواندم و علی تاریخ شفاهی انقلاب.

هیچ دلیلی جز یک کل‌کل پسرانه .
***
بازهم گذشت و ما باز هم چند سالی بزرگتر شدیم. آن سال من با بچه‌های بسیج دانشگاه رفته بودم جنوب و قرار بود عقب دار کاروان باشم تا کسی جا نمونه .

اردو دیگر تمام شده بود و در راه آهن اندیمشک منتظر رسیدن قطار بودیم که ناگهان دیدم یکی گفت :آق مرتض! غلامم. او هیچکس نبود جز همان علی دیوانه خودمون که داشت به صورت چهاردست و پا به سمتم می‌آمد!!

واااای، یک کلکل پسرانه دیگه شروع شده بود و من ناخواسته در میان میدان بودم، یا باید دل به دریا میزدم و با کاری در خور پاسخ این کل‌کل را میدادم و یا اینکه می‌شنیدم: داش مُری کم آوردی!!!

دل را زدم به دریا و توی یک لحظه دارز کشیدم روی زمین و شروع کردم به سینه خیز رفتن . بیست اتوبوس آدم داشت نگاهمان میکرد!! فکر کنم خانومها که حدود دو سوم جمعیت بودند تو دلشان میگفتند : یعنی این پسر دیوانه همان بسیجی عقب دار کاروان است که تا نیم ساعت پیش دائما داد میزد: خواهرها عجله کنند!خانومها بجنبند که اتوبوسها داره راه میافته و… . این را می‌شد از چشمهای از حدقه بیرون زده و از دهانهای باز مانده‌شان متوجه شد.
***
بر همین اساس معتقدم که بسیاری از کارهای پسرها را می توان در راستای همین کلکل های پسرانه تحلیل کرد. کارهایی مانند شلوغ کردنهای سر کلاس، سیگار کشیدنها و حتی بسیاری از موارد دیگر ماننداعتیاد، فرار از خانه و حتی در برخی از موارد ازدواج مجدد در سنین میانسالی!!
***
حالا مدتی است که این کلیدر دولت آبادی که توسط خواهر خانم محترم هدیه داده شده در کتابخانه خانه به من دهن کجی می کند!
چند ماه پیش تا جلد سه خواندم اما چون برایم گیرایی نداشت رهایش کردم. حالا بدون هیچ دلیل خاصی و فقط به خاطر یک کل‌کل پسرانه دارم می خوانمش.نمی‌دانم با خودم کل‌کل می‌کنم یا با دولت آبادی و یا با این کتاب ده جلدی؟! فقط می‌خوانم تا از این به بعد من باشم که ظفرمندانه به اون می‌خندم.تا الآن جلد چهار را هم تمام کرده‌ام و هنوز برایم جذاب نیست ولی میخوانمش . میخوانمش تا بگویم…

Advertisements

3 دیدگاه»

  zd wrote @

درباب کل کل ها که باید گفت:آقایان اینا را می دانیم، از خوبی هاتان بگویید. و این اصطلاحی در اصفهان است که سرزنش اندکی در بر دارد و غیرقابل ترجمه است!
خواندید مارا هم مستفیض کنید که اصلا حس اش نیست.

  رهگذر wrote @

خوبه کل کل ها تون اغلب جهت گیری مثبت داشته، البته اغلب

  جلال wrote @

انصافن ، اساس زندگی پسرها با کل کله!
حداقل خودم رو می دونم خیلی از کارای احمقانه رو به راحتی و به خاطر کل کل انجام میدم و دادم.
شاید این برمی گرده به خلقت جنس مرد ، که فرشته ها گیر دادن که چرا می خوای یه موجود اسکول و طغیانگر بیافرینی که فلان و پشمدان، نعوذبالله خدا هم گفت عمرن!


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: