ترشی فروش

چند باری دیده بودم‌اش. هر شب می‌آمد مسجد ولی بعضی شبها بعد از نماز سریع می‌زد بیرون تا کاسبی‌اش را به پا کنه. از صندوق عقب یک پیکان غراضه چند تا شیشه و دبه در می‌آورد و می‌گذاشت روی طاق ماشین. توشون پر بود از انواع و اقسام ترشی و شور. راستش چند وقتیه که داره ترشی خونه ته می‌کشه من هم که شکمو پام نکشید بی‌خیال رد بشم. گفتم بگذار ببینم چی داره شاید یک چیزی هم ما گرفتیم.

هر کی از راه می‌رسید می گفت : آقا اینا تمیزه؟! خوب شستید؟

می گفت: بله، خیالتون جمع، خونگیه.

هر کس یک نگاهی می‌کرد ، حالا یا خرید می‌کرد یا نه. توی برانداز کردن انواع ترشیها بودم که یکهو گفت: آقا ببخشید پنج هزار تومن خورده دارید؟

دست کردم توی جیبم و دو تا دو هزار تومنی و یک هزار تومنی برداشتم که بهش بدم ، که گفت : شرمنده ها!! جای آن هزاریه می شه آن دو تا پانصدی را بدی؟ خدا امواتت را بیامرزه. دادم بهش.

همینطوری که وایستاده بودم کَم کَمَک دور و برش خلوت شد. من هم گرفتار یک دبه شور شده بودم. از دیواره دبه که مال ماست مانگا بود قرمزی هویج ها و فلفل ها خودنمایی می کرد.

گفتم: این چنده؟

گفت: قابل نداره!

ـ قابل که داره، ولی طلبگی حساب کن مشتری شیم.

ـ ما هم طلبه‌ایم . اینها را هم پنجشنبه و جمعه ها درست می کنیم با حاج خانم چند وقت که می گذره میارم اینجا برای کمک خرج می‌فروشم.

ـ قدیمترها نماز استیجاری می‌خواندند برای کمک خرج!! البته این بهتره، مشتری هاش بیشتره!

ـ ما نمی‌تونیم جور نماز خودمون را بکشیم چه برسه به مردم. مشتریامون هم خوبه چون هم خونگیه هم اینکه تا همشهریای شما هستند که بلد نیستند از این کارها بکنند، کار ما هم می گیره دیگه؟

ـ خب حالا بگو ببینم توی این دبه، نمک ید دار نریختی که سر هفته کلم هاش نرم بشه!!

ـ نه بابا، یک چیزهایی بلدی هااااا؟

ـ ببینم، نکنه تو سبزی مبزی هستی؟
ـ چطور؟

ـ آخه تو هم منطق ات با اونا یکیه. فکر می‌کنی مملکت تهرونه، تهرون هم فقط شمرونه!

همین طور که می‌خندید گفت : خدا بدور. نه بابا. من خودم تهران را عین چی بلدم. از خود شابدوالعظیم تا قیطریه همچینه از زیر زمین می برمت که حال کنی.

ـ خسته نباشی!! حالا نگفتی این دبه شور چند می شه!! زودتر بگو ما بگیریم بریم. آخه ما دو تا مشکل داریم. اول اینکه تو سیم ثانیه با آدمها رفیق می‌شیم بعد هم وقتی رفیق شدیم دیگه چیزی ازشون نمی‌خریم. ازشون می دزدیم!!

خندید . گفت یه ربعه داریم فک می‌زنیم! هنوز رفیق نشدیم؟ بردار برو. گفتم چی را؟

ـ همون دبه را دیگه. مگه شور نمی خوای؟ آخه ما چون خیلی رفیقهامون را دوست داریم نمی‌ذاریم دست شان کج بشه، هر چی بخوان خودمون زودتر بهشون می‌دیم.

هر کاری کردم پول نگرفت.

بعدن نوشت : تازه به شورش نمک ید دار هم نزده بود.

Advertisements

3 دیدگاه»

  مصطفی نمازیان wrote @

بنام خدا. با مطلبی تحت عنوان» خاتمی دیکتاتور دروغگو حرمت رای من کو» بروزم. منتظر بازدید و نظردهی شما. مقالاتتون جالب بود بخصوص دیدگاه امام خمینی عزیز در مورد فلسفه.یا علی

  یک دوست از این به بعد مشهدی wrote @

سلام . خوبی! چطوری! فکر نکنم اینطوری ها سر حال شی!

  پیام فضلی wrote @

سلام و عرض ادب-
معرفی کتاب:
#رُمان «13 روز مانده بود به انتخابات»
#اولین رُمان با موضوع حوادث و اتفاقات انتخابات 88
————————————————————————
رمان «13 روز مانده بود به انتخابات» که توسط رسول ایمانی نسب در 136 صفحه نگارش شده است، در 5000 هزار نسخه توسط سازمان بسیج دانشجویی منتشر شد.
نویسنده در این رمان به حوادث و رویدادهای قبل و بعد از انتخابات ریاست جمهوری سال هشتاد و هشت پرداخته است و با نگارشی جذاب، گذری هم به سال های جنگ می زند. همچنین سیر داستان روایت کننده لایه های زیرین انتخابات و حرف ها و دیالوگ های رد و بدل شده بین حامیان کاندیده های رقیب در انتخابات است.
فعالیت های دانشجویی، کارناوال های تبلیغاتی، زد و خورد های انتخاباتی و در نهایت بروز مرگ های مشکوک هر کدام گوشه ای از این رمان را تشکیل می دهند.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: