آیه‌های زندگی

یادش بخیر، سال تحصیلی 80-81 بود. ویر رفتن به حوزه دوباره داشت توی سرم وول وول میکرد. بدجوری زندگی‌ام را به هم ریخته بود. سر کلاسها توی هپروت بودم. آخر سال داشت می‌شد و من تقریبا نصف بیشتر کتابهام سفید سفید بود. نه تمرین حل می‌کردم نه سر کلاس گوش به حرف معلم می‌دادم. همه‌اش توی این فکر بودم که چه جوری مامان را راضی کنم.با هر کسی هم حرف می‌زدم زودی بحث حوزه را پیش می‌کشیدم بلکه از توی حرفهاش یک نکته‌ای ،چیزی گیرم بیاد که بتونم برم باهاش مامان را قانع کنم . طرف هم که مخالف در می‌آمد اینقدر با این و آن صحبت کرده بودم که در عرض سیم ثانیه توکش را بچینم و بنشونمش سر جاش. تقریبا این وسط همه حرف ها را شنیده بودم و خودم می‌تونستم یک مقاله بنویسم تحت عنوان «حوزه یا دانشگاه، آرمانها یا واقعیات».
خلاصه این وسط یک چند نفر بودن که مشکل اساسی بودند. یکی‌شان همین آقا فرید معلم پرورشی مدرسه‌مان بود. هر کاری می‌کردم قانع نمی‌شد. قانع کردن فرید هم که برای من خیلی استراتژیک بود. نه فقط به خاطر خودش بلکه بیشتر خاطر مامان. از وقتی که مامان فهمیده بود فرید هم مخالفه می‌گفت : برو آقا فرید را راضی کن، اگه قبول کرد من هم بهش فکر می‌کنم!!!
اما راستش برای من هم بد نبود، چونکه راضی کردن فرید در واقع همان راضی کردن مامان بود و راضی کردن فرید به مراتب راحت‌تر از راضی کردن مامان. آخه مامان همیشه دقیقه نود بحث که می‌شد می‌گفت: صلاح نمی دونم. حالا هر چی جزع و فزع می کردی که این صلاح چیه ؟ بگید ما هم بفهمیم. می گفت : نه، پس فردا که بزرگ شدی میای سر خاکم می گی، مادر خدا بیامرزدت .
حالا بیا این وسط قضیه را جمع کن که ای بابا، ان شاء الله صد سال زنده باشید و این جوز صحبت‌ها.
خلاصه یک روز با فرید قرار یک مناظره گذاشتیم. که بشینیم یک بار سیر تا پیاز مطلب را بحث کنیم. قرار شد اگه فرید من را قانع کرد برم مثل بچه آدم پیش دانشگاهی بخونم و بعدش برم مثلا دانشگاه امام صادق(ع) که هم درس حوزه بخوانم و هم دانشگاه. از آن طرف هم قرار شد که اگر من فرید را راضی کردم، فرید هم به من کمک کنه تا مامان را قانع کنم.
کلی تمرکز کرده بودم. خدا بیامرزه حسین را، کلی با هم حرف زدیم و حرفها را طبقه بندی کردیم .
روز موعود رسید. من و فرید رفتیم توی این تپه‌های بالای مدرسه. همین جایی که الان شده بوستان مادران و دیگه ما نمی‌تونیم بریم آنجا و خاطرات نوستالوژیک‌مان را دوره کنیم.
سرتان را درد نیارم. فرید راضی شد. اما موقع برگشتن وقتی رسیدیم جلوی فرهنگسرای ارسباران فرید یک جمله گفت که آن وقت احساس کردم رو دست خوردم.
گفت : همه اینها را گفتی اما «مَن یَتَّق اللّه یَجعَل لَهُ مَخرجاً و یَرزقهُ مِن حَیثُ لا یَحتَسب».
گفتم :خوب یعنی چی حالا؟
گفت: یعنی تقوا اینه که بری گوش به حرف مادرت بدی!!!
گفتم : خب ایشون که می‌گه راضی نیستم بری حوزه؟!؟!
گفت: ولی خدا گفته « یَرزقهُ مِن حَیثُ لا یحتسب» . یعنی تو کاری که باید بکنی را انجام بده، خدا هم بلده چه جوری درستش کنه.

پی‌نوشت: از این به بعد اینجا از خاطرات هم خواهم نوشت، البته آن نوعی شان که ممکن است به درد دیگران هم بخورد. روندی که از پست پیش شروع شد و نمی‌دانم تا کجا ادامه پیدا خواهد کرد.

Advertisements

4 دیدگاه»

  جیغ و جار حروف wrote @

مامانها همیشه در لحظات استراتژیک بحث، برای اینکه ذهن ما بچه ها را از بحث اصلی منحرف کنند، می گند: پسفردا میای سر … (دور از جون همه ی مامانها)
من حدس میزنم آخر قصه (یا همون خاطره) که الان باشه، شما جمع بین حوزه و دانشگاه کردید.

  حمید صفار هرندی wrote @

سلام عليکم؛ ميلاد باقر العلوم عليه السلام مبارک باد
پست جديد نور مبين: رسم محبّت

  یک دوست از این بعد مشهدی wrote @

سلام علیکم. جالبه که خیلی ها که تجربه طلبه شدن دارن، با وجود اینکه پدر و مادر آنها خودشون از حامیان روحانیت و حوزه اند، ولی با آغاز طلبگی بچه هاشون با تردید یا منع برخورد کرده اند. این یه تحلیل جامعه شناختی می خواد. چرا؟ چرا از اینکه بچه هاشون توی این وادی پا بذارن می ترسن؟ به بچه هاشون اطمینان ندارن یا حوزه رو نمی شناسن یا …؟!

  یک دوست از این به بعد مشهدی wrote @

کاش اینو ادامه می دادی…


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: